– امروز عرفه بود ... روز شناخت .... روزی که میگویند حاجیان پاک میشوند و به مشعرالحرام میروند ... روز ریزش گناهان ... چه زیبا بود بارش بیوقفه باران ... حس میکردی خدا میخواهد پاک کند هر چه زشتی و ناپاکی است ... حس میکردی خدا نگاهت می کند ... در «انت الذی» ها بزرگی و عظمتش را میدیدی و در «انا الذی» ها کوچکی خودت را ... شرم میکردی که امامی معصوم، این چنین با خدا راز و نیاز میکند و تو ...
به یارب یاربها که رسیدی ... اشک امانت نمیداد ... حس میکردی چه خدای مهربانی داری و چقدر از او غافلی ... تا به حال این چنین سبکی را حس نکرده بودی ...
دعا به پایان رسید ...
آرام بودی ...
با تمام شدن دعا، باران هم به پایان رسید ...
گناهان تمام شده بودند ...
لبخند خدا را میدیدی ...
2 – هفت آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی، دو سالگی دست نوشته های من!
یک سال دیگر گذشت ... تشکر میکنم از تمام دوستانی که در سال گذشته، دست نوشتههایم را خواندند و از سر لطف برایم نوشتند. چه بزرگوارانی که مستقیما، افتخار دیدارشان را داشتهام، چه دوستان عزیزی که با قلمشان، فکرشان و روحشان آشنا و صمیمی هستم ...
3 – حرف برای گفتن و نوشتن بسیار است ... میآیم به زودی!
+ نوشته شده در ساعت23:4 توسط رعنا
هر کاری می کردم دلم راضی نمیشد، پیش چند نفر هم رفته بودیم، ولی نتونسته بودن کمکمون کنن. خودمون هم خوب بلد نبودیم. نمیخواستیم کدهای پروژه پایاننامه رو همینطوری در اختیار استاد بذاریم. برخورد روز پیش ارائه و روز دفاع اونقدر ناراحتم کرده بود که دلم نمیخواست کاری رو که براش اون همه زحمت کشیدم در اختیارشون بذارم.
سه نفری نشسته بودیم و فکر میکردیم ... هر چند دقیقه یکبار به قول بچه ها چشمام بدجنس میشد و یه راه حل خبیثانه ارائه میدادم: بچه ها اصلا دیتابیس ندیم چی؟ کلاس Connection رو حذف کنیم خوبه؟ خب دیتابیس رو بدیم، ولی Stored Procedure ها رو ندیم نظرتون چیه؟
و جواب منفی بچه ها که : نه رعنا نه .. نمیشه ...
با وجودی که میشد استاد رو دور زد، ولی یه چیزی ته دلم بود ... اون خاطرهای که دلم میخواست از پایان نامهم نداشتم و این اصلا حس خوبی نبود ... حس یه حرف نگفته ... یه لکه ی تیره ...
توی همین حال و هواها بودیم که اتفاقی استاد رو توی سایت دیدیم: کجایین شما؟ سیدی پایان نامه تون چی شد؟ خیلی بدقول شدین ها ...
تصمیم رو گرفتیم، همه کدها رو، همه کامپوننتهایی که جداگانه استفاده کرده بودیم و هر چی که به پروژه مربوط میشد روی یه سیدی ریختیم و رفتیم سراغ استاد.
داکیومنت رو ازمون گرفت؛
- استاد باهاتون یه صحبتی داشتیم:
- بفرمایین ...
و شروع کردیم ... از تمام چیزهایی که توی اون مدت دلخورمون کرده بود، از اینکه انتظار نداشتیم همچین برخوردی رو ببینیم، از اینکه دیگه رغبت نمیکنیم بریم سراغ برنامه، از اینکه از اون چند ماه کار شبانهروزی چیزی جز یه خاطرهی منفی نمونده، از اینکه رغبت نمیکنیم کاملش کنیم و .. اینکه با وجودی که همه میدونستیم شما خیلی سختگیری میکنین ولی باز هم با شما پروژه برداشتیم که کار کنیم، که کلی تجربه پیدا کردیم ولی هنوز یه لکه تیره، یه حس بد توی دلمون هست .. شما در طول سال با کلی دانشجو درس دارین و شاید اصلا براتون مهم نباشه حالا چندتاشون از شما دلخورن، ولی برای ما مهمه!!
من گفتم و سمیه گفت .. سمیه گفت و من گفتم ..
استاد با یه خندهی مهربونانه نگاهمون می کرد ... آخرش گفتم استاد ما از شما خیلی دلخوریم! شلیک خنده استاد به هوا بلند شد ... کلی صحبت کردیم ...
« اتفاقا برای من مهمه دانشجوهام چه برداشتی از من دارن ... حرفهای شما منو به فکر برد که بیشتر مراقب رفتارم باشم خصوصا در مقابل خانمها ... جز خاطرهی خوب از شما چیزی توی ذهنم نیست ... به چند تا از ترم پایینیها که میخوان پروژه بردارن گفتم که نگاهی به پروژه شماها بندازن ... تو زندگی مراحل خیلی سختتری هست، نباید اینقدر حساس باشین ووووو ...»
بعد از تمام صحبتها، ازش تشکر کردیم و رفتیم ...
حس بد دیگه نبود ... رفته بود ...
و من باز هم مطمئنتر شدم که آدمها میتونن با حرف زدن، با بیان دلخوریها و دل گرفتگیها، همه حسهای بد بین هم رو از بین ببرن ...
اونهایی که بهم نزدیکترن، روی رفتار هم حساستر و دقیقتر میشن و طبیعتا چون توقعات بیشتره، گلایه ها هم ممکنه بیشتر بشه و به قول یه بزرگواری، گلایهها همیشه بد نیستن، نشون میدن که آدمها انتظارشون از هم یه کوچولو بیشتره. مهم اینه که گلایهها گفته بشن، حتی اگه خیلی ریز هستن ... اینطوری نه احساس بدی میمونه، نه دلخوری، نه تیرگی و نه هیچ چیز دیگه ...
شما نظرتون چیه؟
پینوشت:حالا من بعد از مدتها اومدم یه پست بنویسم، آقای شیرازی نمیذاره ... دارم فکر میکنم از بلاگفا برم!!
پانوشت: جای همهی بارون دوستان خالی! اینجا بارون داریم از نوع به شدت ....
+ نوشته شده در ساعت21:31 توسط رعنا
قبل از تصحیح:( دیدن عکسها خالی از لطف نیست)

بعد از تصحیح:

سلام دوستان خوبم
نمی دونم حجم حوادث خیلی زیاد شده، یا آستانه تحمل من پایین اومده. گاهی اوقات واقعا گیج میشم ...
هر چقدر سعی کردم خوب و در صلح و آرامش از دانشگاه بیام بیرون نشد که نشد، بالاخره به قول آقا سید اونجا رو به آتیش کشیدم و تصفیه حساب کردم!! ( توی پرانتز بگم که روزی که به همراه پدر محترم خدمت حاج آقا واحدی رسیده بودیم، ایشون از پروژه پایان ترم من پرسیدن و اضافه کردن بالاخره دانشگاه رو آتیش زدی یا نه؟ و اضافه کردن این خودش یه چیزیش میشه!!) خواستم این خبرو بدم که خیالتون جمع بشه!
استاد محترمی که باهاشون کارآموزی و پروژه برداشته بودم و به طرز کاملا مبسوطی چندین ماه روی اعصاب ما بودن هم از نیش زبان ما در امان نماندند و ایشون رو هم یه جورایی مستفیض کردیم.
قراره کدهای پروژه رو که میخوان در کمال آرامش به سرقت ببرن هم قفل کنیم و مستفیض ترترشون کنیم!!
فکر نکنین کسی که داره این متن رو می نویسه یه دراکولای بی رحمه که خون از لب و دندونش می چکه! توصیه میکنم برای بهتر شدن حالتون یه نگاهکی به آرشیو دست نوشته هام بندازین تا بدونین چه روح لطیفی!! دارم ولی متاسفانه دوستانی که ذکر خیرشون شد این مدت بدجوری باعث شدن رعنای بی رحم وجودم شکل بگیره و هی بزرگ بشه و بزرگ بشه که کار به اینجاها رسید
من اصلا توی این جریان مقصر نیستم و هیچ اتهامی رو قبول نمی کنم و بدون حضور وکیلم هم هیچ حرفی نمیزنم.
پایان!
+ نوشته شده در ساعت19:27 توسط رعنا
همه چیز عجیب است این روزها ...
همه چیز بوی دیگری می دهد ..
همه چیز رنگ دیگری دارد ...
قلب کوچکم تحمل این حجم عظیم از دروغ و ریا را ندارد ...
دلخوش به ماه رمضان بودم ... به ماه پاکی ... که شاید تمام شود .. که شاید تمامش کنند ...
اما اینان دست بردار نیستند ..
خدایا ما را چه می شود ..
چقدر خوب است که آدمها ندانند ... نشنوند .. نبینند ...
دلتنگ روزهای پر استرس پروژه هستم ..
شبها و روزهایی که نگاهی سرسرکی به روزنامه ها می خواندم ... از رسانه ملی! و اخبارش بی خبر بودم ...
اما این روزها ...
شروع به کتاب خواندن کرده ام ...
از روزی که عطر یاس را در فنجان قهوه ات حس کردم، از همان روز سلیقه ی کتاب خواندنت را شبیه به خودم یافتم و حالا هی می خوانم ...
کتابهای قدیمی ... جدید .. قرآن ...
قرآن خواندنم هم عوض شده ...
نمی خواهم سریع، بدون فهمیدن از جزء ها، حزبها، سوره ها و آیه ها بگذرم ...
کلمه به کلمه ... لغت به لغت می خوانم و غرق می شوم ..
تا شاید دور شوم از این دنیای پر آدمک .
شاید دور شوم ...
دلم ربنا می خواهد ... دلم دعای سحر می خواهد ...
دلم قهرمانان کشورم را می خواهد ... سهراب را ... سیاوش را ...
ما را چه شده که این چنین شیفته ی افسانه های کره ای ها و چینی ها گشته ایم ...
که برایشان سر و دست می شکنیم ...
به کجا می رویم ...
من اینجا بس دلم تنگ است .. و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...
بیا ره توشه برداریم ... قدم در راه بگذاریم ... ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ..
+ نوشته شده در ساعت10:57 توسط رعنا