تبليغاتX
دست نوشته هاي من
دست نوشته هاي من
من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
شب آرزوها

امشب .... شب آرزوها

رسیدیم به اولین شب جمعه ماه رجب ...

به شبی که میگن شب آرزوهاست ...

یعنی خدا توی این شب یه جور دیگه صدای بنده هاش رو می شنوه ... یه جور دیگه به حرفشون گوش میده ... یه جور دیگه نگاهشون میکنه ...

توی عیدها و مناسبتهای خاص، بزرگترها یه طور دیگه مهربون میشن، اون زمانها کوچیک ترها هر چیزی که بخوان با کمترین مخالفتی رو به رو میشن

و امشب یکی از همون شبهاست ... یکی از همون شبهای قشنگیه که خدا یه طور دیگه مهربون میشه ...

خدایا

توی ماه رجب هستیم ... توی ایام عزیزی هستیم ...

توی روزها و ساعتها و دقایق مبارکی که هر کدومشون اگه به یاد تو و به ذکر تو بگذره هزاران رحمت و ثواب برامون منظور میکنی ...

چه خدای خوبی هستی ... چقدر مهربونی ... چقدر مهربونی که به بنده هات فرصت میدی ... که علاوه بر روزهای معمولی ، توی ایام خاصی از رحمت خاصت هم بهره منده بشن ...

چه خدای خوبی هستی که با اینکه این همه بدی هامو می بینی ولی بازم با مهربونی بهم فرصت میدی ...

چه خدای مهربونی هستی که ریشه ی اعتماد به خودت رو توی دلم اونقدر محکم کردی که شادی ها و غمها رو چون تو برام به وجود میاری دوست دارم و زیاد بهشون وابسته نمیشم ...

نه میذارم لذت پیروزیها مغرور و سرمستم میکنه، نه غصه مشکلات اذیتم کنه ...

چون میدونم که یک اشاره تو کافیه تا همه چیز یه جور دیگه بشه

چه خدای مهربونی هستی که بهم فرصت میدی ... شیطنتها و بازیگوشی هام رو ... گناه های کوچیک و بزرگم رو می بینی ... ولی بازم منو پیش خودت راه میدی ...

اجازه میدی که بیام پیشت ... صدات کنم ...

اجازه میدی که دوستت داشته باشم ...

خدایا

تو همه جا هستی ... همه جا ...

«توی ناله های زنی که داره وضع حمل میکنه. توی پینه های دست آدم های فقیر. توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که که با جیب خالی بچه مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برن.

توی دل دو تا پسربچه دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون میگیره.

توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه. توی دل اون زن تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده دستهاش از کار و  روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دستای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه.

 توی نمازهای طولانی عابدی که خلوت شبانه ش رو حاضر نیست با دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده کسی که به ناحق سیلی خورده ولی نمیخواد گریه کنه. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد بر از خون پسرش رو از جبهه می آرند و فقط به چشمهای پسرش نگاه میکنه و صورتش خیس از اشک میشه. توی خاکهایی که روی شهید ریخته میشه. توی اشکهای بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه میکنه و حتی معنای یتیم بودن رو نمیتونه بفهمه.

توی تنهایی آدمها. توی استیصال آدمها. توی استیصال ... توی خوشحالی شب عید بچه ها. توی شادی عروس ها . توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن. توی پشیمانی از گناه. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمیشه. توی قول میدم دیگه بچه خوبی باشم. توی دوستت دارم ها. توی آدمهایی که خودشون شده اند بهشت. توی علی (ع) که بهشت متحرکه. توی نماز علی. توی اشکهای علی ...»*

توی شادی های کوچیک قلبم ... توی دلتنگی های گذرای دلم ... توی عاشقانه های مرغ عشقهای کوچولوی توی قفسم ... توی لبخندهای شاد کارآموز ناشنوام ... توی شادی چشمهای مادرش ... توی نمازهایی که میدونم بعضی وقتها از سقف اتاقم هم بالاتر نمیره ...

توی دلم ... توی روحم ... توی تپشهای قلبم ...

خدایا تو همه جا هستی ...

کمکم کن ... کمکم کن که دیدن تو محدود به این ایام خاص نباشه ...

کمکم کن همیشه بودنت رو بفهمم ... حس کنم ...

توی این شب عزیز و مقدس ازت میخوام ...

ازت میخوام که نذاری ذره ای از یادت غافل بشم ...

 

التماس دعا ...

 

پانوشت: بعد از امتحانها دو هفته شدیدا شلوغ رو گذروندم، پروژه ای رو باید تحویل می دادم که زبان برنامه نویسیش رو بلد نبودم و باید هم یاد می گرفتم، هم می نوشتم هم ارائه می دادم. خدا کمک کرد و به خیر گذشت و نمره ی خوبی هم ازش گرفتم.

خیلی وقته هیچ وبلاگی نرفتم. از همین امشب شروع میکنم و برای عرض ادب و خوندن مطالب قشنگتون میام خدمتتون.

 

* بخشهایی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس(مصطفی مستور)



+
27 خرداد ... روز تولدم

از دیروز شروع شد ...

با یه تبریک قشنگ و غافلگیر کننده ...

ته دلم خیلی منتظر این تبریک بودم ... ولی دیروز انتظارش رو نداشتم ...

و اینطوری بود که 27 خرداد رو همه به یادم آوردن ...

27 خرداد ... روز تولدم ...

یک سال بزرگتر ...

دیروز غروب دلتنگی مبهمی اومده بود سراغم ...

اما از جنس همون دلتنگی هایی بود که عمرشون کوتاهه ... همون دلتنگی هایی که وقتی بعدش تبدیل به شادی میشن همه ی وجودم پر از آرامش میشه ...

27 خرداد ... روز تولدم ...

توی این روزهایی که شدیدا درگیر امتحانها هستم، تبریک های اطرافیان شادابم میکنه

همه روحم رو به وجد میاره ...

امسال روز تولدم یه احساس خاص دارم ... احساس خاصی که هیچوقت نداشتم ...

امسال احساس میکنم واقعا نسبت به رعنای سال پیش بزرگتر شدم ...

دلم هم این احساس رو کرده ... این بزرگ شدن رو حس کرده ...

امسال روز تولدم رو با یه آرامش خاص شروع کردم ...

من و دلم خیلی وقت بود که منتظر ماه قشنگ خرداد بودیم ...

ماهی که از اولش با کلی اتفاق های قشنگ شروع میشه ...

خرداد ماهی که همیشه برای من یادآور زیباترین ماه ساله ...

ماه گرم و عاشقانه ی خرداد ...

 

خدایا ...

توی این روزهایی که به خاطر مهربونی تو گرم و داغه ازت میخوام گرمی و شادی رو مهمون همیشگی دلهامون کنی ...

بهانه های کوچیک شاداب بودن رو ازمون دریغ نکن ...

 

 



+
معجزه ای از معجزات بزرگ خدا ...

سلام به همه دوستان خوبم

چقدر دلم برای دست نوشته هام و وبلاگهای قشنگتون تنگ شده بود

توی امتحانها هستم و بدجوری سرم شلوغه، بعد از امتحان هم یه پروژه برنامه نویسی دارم که باید برای سه تا درس تحویلش بدم، خیلی برام دعا کنین.

قبل از نوشتن پست جدیدم می خوام از یه حس قشنگ براتون بگم.

امروز بعد از مدتها رفتم آموزشگاه، جواب امتحان کتبی و عملی بچه ها اومده بود، همه ی کارآموزهام قبول شده بودن...

توی این یک سال تدریس تا حالا همه ی کارآموزهام قبول شدن اما این سری چون تعدادشون بیشتر بود و هر دو تا دوره ی ICDL1 و ICDL2 با هم بودن، یه جورایی بیشتر به چشم اومد.

حس شیرینش قابل بیان نیست ...

 

مطلب این پستم مربوط میشه به یکی از بحثهای قشنگ کلاس پایگاه داده ها. البته این بحث به درس هیچ ارتباطی نداشت ولی ... ولی بهتره بگم از هر درسی مهم تره ...

به قول استاد محمودی و یه عزیز بزرگوار دیگه این درسها، امتحانها، کلاسها همه شون یه پرانتز کوچیک توی زندگی ما آدما هستن. باید سعی کنیم توی امتحان اصلی قبول بشیم. توی راه درست حرکت کنیم ...

 

از دید خدا به زمین و خورشید نگاه می کنیم... یک معجزه ی بزرگ خلقت ...

زمین دو نوع چرخش دارد، هم به دور خودش می گردد، هم خورشید.

به دلیل چرخش زمین به دور خودش یک نمیکره در روز و یک نیمکره در شب به سر می برد.

 

         

 

ساکنین قسمت شب، در حرکت وضعی وارد طلوع و ساکنین قسمت روز وارد شب می شوند.

دقیقا شبیه ایستگاه اتوبوس.

در هر لحظه عده ای در ایستگاه ها هستند و و این ایستگاه ها هیچوقت خالی نمی شوند. هر ایستگاه در هر لحظه خالی و پر می شود.

خداوند 5 ایستگاه قرار داده ... این معجزه ی بزرگ را تنها برای مسلمانها ایجاد کرده و هیچکدام از ادیان آسمانی شامل این لطف نشده اند.

اگر همه اهل نماز خواندن باشند، همیشه ایستگاهی است که باید در آن نماز خواند.

چون در این ایستگاه ها دائما کسی هست، پس از دید خدا همیشه عده ای در حال الله اکبر هستند، به اندازه ی یک اپسیلون که جلو برویم، نفر اول به بسم الله می رسد ... نفر بعدی در ایستگاه بعدی به الحمدلله ... نفر بعدی به رب العالمین ... نفر بعدی به الرحمن الرحیم ...

و چون ایستگاه ها همیشه پر هستند، عده ای 24 ساعته الله اکبر ، عده ای 24 ساعته ایاک نعبد و ایاک نستعین ، عده ای 24 ساعته سبحان الله ، عده ای 24 ساعته الحمدلله و ...می گویند ... عده ای در سجده، عده ای در رکوع ، عده ای در حال تکبیر و  ... هستند

و اگر کسی اهل نماز نباشد و به موقع در ایستگاه حاضر نشود ...

خداوند با گردش زمین به دور خورشید طرحی ریخته که همیشه از کره ی زمین صدای عبادت بندگان به آسمان برسد .

حضور در این 5 ایستگاه اجباری است که اگر در آن حاضر نشویم ...

خدا در قرآن چندین بار تکرار کرده ... یقیمون الصلوه ...

خداوند و ملائکه باید به طور همیشگی صدای عبادت و ذکر بندگان خدا را بشنوند.

و این است دلیل فخر خداوند به ملائکه ...

خداوند انسان را آفرید و او را برتر از فرشتگان قرار داد و با این معجزه ی بزرگ، ایستگاه هایی را برای عبادت بندگانش قرار داده و با این عبادت انسان را برتر از ملائکه می شمارد.

شبیه یک پادگان نظامی ...

در پستهای دیدبانی، باید همیشه یک نفر در حال نگهبانی باشد، ما انسانها هم اینگونه هستیم

و کسی که نماز نمی خواند انگار سر پستش جا خالی می کند .

نفر قبلی نماز خوانده و نوبت توست که نماز بخوانی ... ولی نوبت تو که رسیده ایستگاه خالی مانده ...

خداوند حکیمی که انسان را آفریده با این معجزه ی آسمانی لطفش را شامل حال بندگان خود کرده که بتوانند عبادتش کنند ... ذکرش را بگویند ... و اگر بخواهیم آسمانی نگاه کنیم ... خدا می خواهد صدای عبادت ما را بشنود ...

 

خدای بزرگ آسمانها در روز حسابرسی هیچ دلیلی را برای حاضر نشدن در 5 ایستگاه اصلی موجه نمی داند ...

جلسه ... کلاس ... دانشگاه ... مسئولیت اداری ...

حسابرسی در روز حساب تک به تک است ...

نفر به نفر باید پاسخگو باشیم ...

اگر بخواهیم سر پستمان حاضر شویم ... می توانیم ...

فقط کافی است که بخواهیم عبادت خالصانه ی خود را تقدیم خدا کنیم ...

  

پانوشت – 1:

- چرا نماز نمی خونی ؟

- احساس می کنم نمازم خالص نیست ... انگار دارم به خدا دروغ میگم ... اینطور نماز خوندن بهم نمی چسبه ...

- هیچوقت نمازت رو ترک نکن ... حتی برای چند روز ... اینطوری چند تا پله عقب میری ...

 

پانوشت – 2  : هنوز توی ماه قشنگ خرداد هستیم ...



+
بانوی آب و آیینه ...

چه بازی غریبی است، چه شگفت است این ماجرا که واژه در می ماند.

بنی امیه با ده پسر و بنی هاشم، تمام فخرش تنها یک دختر ، یک زن : فاطمه !

خدایی که خانه اش را کنار قبر یک زن، یک کنیز، یک اسیر، هاجر بنا می کند فاطمه را برمی گزیند. برگزیدنی شگرف. چیزی شبیه خرق عادت. چیزی شبیه ارزش تازه، چیزی شبیه ... شبیه فاطمه.

علی برای خواستگاری آمده، تو گو تمام « مردی » به عشق این دختر به محمد (ص) سلام می کند.

«پیامبر: چیزی در دست داری ؟

علی : هیچ رسول خدا.

پیامبر: زرهی که در جنگ بدر به تو دادم کو ؟

علی : آن پیش من است رسول خدا.

پیامبر: همان را بده. کافی است ...»

و همین خواستگاری شگفت بس است تا آدمی را بیابانگرد حیرتهای هزار ساله کند.

 

و زندگی فاطمه با واژه ای فراتر از عشق که دیری است دستمالی شده خانه خم است و خمار آغاز می شود و جهان حتما خواسته قاب بگیرد این زندگی را توی آن خانه گلین کوچک.

فاطمه سه خواهر دیگر دارد. خواهرانت را تاریخ می شناسد بانو. همه در ناز و نعمت. اما جهیزیه ات بانو که جمجمه را مشتعل می کند: یک کاسه چوبی، یک زیلو و یک دستاس! خدا توانی دهد برای درک این همه بزرگی. اینجا حجاز است. قبیله قریش. قبیله تفاخرها. قبیله پارچه دیبا و کنیز و حریر الوان. قبیله فخرهای عبث تا به امروز ماندگار. تا هنوز ماندگار.

و تو می دانستی بانو که در خانه علی جز فقر چیزی نیست و او هیچ گاه با دستان پر، از این پری های تکرار و بسیار در را نخواهد گشود، که نگشوده هیچوقت.

انتخابت شبیه درس است: مردی نیرومند در ایمان، برترین در اخلاق، بیشترین در دانش و بلندترین در روح! تو زندگی را آن گونه که باید تصویر می کنی بانو. نه آن گونه که هست.

و فاطمه عاشق و آگاه می پذیرد این مسئولیت را. همسر مردی می شود ... مرد تهی دستی که از خوشبختی جدی تر است و از زندگی بزرگ تر. و عشق یگانه تصویری است که در این خانه اندازه قاب چشمان توست بانو. چشمانی که در عمقش تاریخ خوابیده ... و عشق نیز.

دختر فرمانروای بزرگ اسلام آرد را دستاس می کند و فقر را تجربه و عشق را باور که پدر به او می گوید:« فاطمه کار کن که من فردا هیچ کاری برای تو نمی توانم کرد.»

راستی پدر ... و محمد می رود. جهان حتما خالی ترین، سردترین و شاید غمگنانه ترین سوزش را به تجربه می نشیند و لبهای آیه های وحی دیگر تکان نمی خورد.

 

     

 

حالا پدر نیست و علی .... فاطمه می گوید حق اباالحسن را گرفته اند. سخت روزهایی است برای فاطمه. برای دختر روزهای همیشه سخت زندگی. شیر، همسرش، اسدالله، ساکت ترین مرد نخلستان های این جهان همیشه کوفه است. و او فاطمه مدافع حق مردی که خود عمری از حقوق دیگران دفاع کرده! فاطمه(س) یک زن خانه نشین آرام آن کلبه گلین کنار مسجد قبا نیست.

او وقتی شیر دور از چشم روبهان تزویر سر به چاه می کند و دل به آسمان، کوچه های مدینه را شبها، سیاهپوش و تکیده اما استوار و پرشور طی می کند. بارها بر سر خلیفه فریاد می زند، چنانکه خلیفه مسلمین زار می گرید و دور می شود! مردان قدرت، مردان دین دنیا می گویند« فاطمه تا زنده است از علی (ع) نمی توان بیعت گرفت» شگفتا که رای علی تحت الشعاع این زن است. در اقلیمی که زن بودن جرمی است و زن یک ناقص عقل مجرم.

و فاطمه هر شب به مجالس پیاپی مردان خدعه می رود و حقانیت علی را به چنان استدلال و فصاحتی اثبات می کند که هیچ مورخی، هیچ جای تاریخ، هیچ گاه نگفته یک نفر یارای رد استدلال او را داشته. همه می پذیرند اما ... سر به زیرند! و فاطمه حقیقت را فریاد می زند. حتی بر سر علی (ع). معشوق خسته روزهای سکوت. مرد بزرگ علم و شمشیر. فاطمه عشق را به جان چنان فریاد می زند که نود روز بیشتر تاب نمی آورد.

پس از سه ماه لباس سیاه را از تن به در می کند. غسل می کند. پاکیزه. عطر می زند. وسط اتاق دراز می کشد. رو به قبله ... وای بانو ...

می گوید شبانه به خاکش بسپارند تا جماعت ناحق به اسم دختر پیامبر سوگ را پرچم نکنند و خود را توجیه. و فاطمه تازه پس از مرگش با مرگش نیز مبارزه می کند این حیرت بزرگ خلقت.

 

                    

 

بانو! تو آینه دار تمام حق طلبی تاریخ فراتر از زمان ایستاده ای. چه حقیر می شود این کلام که ایستادن برای تو نامناسب ترین فعل است که تو آن حرکت بی توقفی که روح را تا خدا می برد.

 

پانوشت: امروز اول خرداد ...



+